بعد سالی سلام
(( هوالعلیم ))
حدود مهر ماه سال 1381 بود که وبلاگ قبلی رو باز کردم . اگر درست یادم باشه ، صد و شصتمین وبلاگی بود که توی لیست پرشین بلاگ ثبت شد . الان خدا میدونه که چند تا وبلاگ هست . بنا به دلایلی کمتر از سه سال پیش ، اون وبلاگ رو با تمام مطالبی که بعضی هاشون رو خیلی دوست داشتم ، حذف کردم . البته ای کاش اون کار رو نمیکردم . چون چیزی که باعث حذفش شد ، ارزش اینو نداشت که سه سال از زندگیم رو پاک کنم . الان دوباره اینجا هستم و میخوام بنویسم . اما مشکله . چون شرایط زندگیم ، دغدغه های امروزم و برنامه هایی که همیشه داشتم و الان هم دارم ، تغییر کردن .
طعم چای های این وبلاگ با وبلاگ قبلی ، قطعا" تفاوت خواهد داشت . چون خودم هم تغییر کردم . کم حرف شدم با روابط اجتماعی بسیار محدود . مینویسم اما نه برای خواندن دیگران .شعاع حریم شخصیم هم بزرگتر شده . خیلی بزرگتر. واسه همین ، اگر اون زمان دو- سه روزی یکبارآپ دیت می کردم ، الان فواصل خیلی بیشتر خواهند شد . شاید دلیل عمده برای نوشتن توی این وبلاگ ، الطاف بعضی از دوستان قدیمی باشه که هنوز دوست دارن اینجا یک چای داغ با طعم گذشته توی استکان کمرباریک داشته باشن . به روی چشم .

از هرچه بگذریم ، الان که در حال نوشتن این مطلب هستم ، در دویست کیلومتری ساحل ، روی یکی از سکو های نفتی در میان آبهای آرام خلیج همیشه فارس هستم . از دیروز عصر ، دریا شروع به آروم شدن کرد اما ظرف چند روز گذشته ، بدجوری طوفانی بود . با اینحال ، زیبا بود و تحسین برانگیز .
وقتی طوفان بلند میشه ، کنج خلوتی رو روی سکو پیدا میکنم و به دریا خیره میشم . میگن دلت رو دریا کن . اما همین دریا هم گاهی طغیان میکنه . میلیونها ساله که این امواج به تمام سواحل دنیا سر میزنن و هر بار بر میگردن و رهسپار ساحل دیگه ای میشن ولی هیچوقت چیزی رو که دنبالشن ، پیدا نمیکنن . اینه که گاهی طغیان میکنن . انگار میگن : تا کی باید برم ؟ پس کجاست ؟
در عین عظمتش ، بخصوص در هنگام طوفان
و در عین زیباییش ، بخصوص در هنگام آرامش ،
دریا ، مخلوق معصومیه . یک دنیا زندگی رو در دلش جا داده . هزاران نوع ماهی رنگارنگ و موجودات دیگه . تمام آلودگی ها رو در خودش از بین می بره و هربار که نگاهش میکنی ، براق و تمیزه . میشه خیلی چیز ها رو ازش یاد گرفت . بعد از حدود هفت سال کار در دریا ، بدجوری بهش وابسته شدم .
الان دریا ، یکی از کانال های ارتباطی من با خداست . البته بعد از چهره ی دوست داشتنی و مهربون مادرم . بخصوص وقتی که بعد از چند ماه به خونه میرم و در حالی که خوابه ، کتارش میشینم و بهش نگاه میکنم . به موهای نقره ای و براقش که مثل دخترای توی قصه هاست . به چهره ی معصومش که بعد از گذروندن اونهمه مصیبت توی زندگیش ، هنوزآرامه . چون مستقیم به خدا وصله . و هنوز زیباست . چون مادر منه .
پایان نوشت :
1- آنچه هستی ، هدیه ی خداوند است به تو و آنچه میشوی ، هدیه ی توست به خداوند .
2- یکی بود یکی نبود . یک دوست خیلی عزیز بود که قبلا" آی دی و پس وورد ولاگ رو بهش میدادم و اونم امکانات قرار دادن موسیقی رو برام فراهم میکرد . قصه ی ما به سر رسید .
دوستتون دارم .
خدا نگهدار .
دلم گرفته
دلم گرفته
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
واین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند ، سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود . ولیک به خون جگر شود
هنوز بغض در حنجره ام بود که از خواب بیدار شدم . برای چند ثانیه نمیدانستم کجا هستم . تا چند لحظه پیش در عالمی دیگر مشغول مرتب کردن کتابهایم بودم . و شعر " بخوان ! خدای را بخوان! " را زمزمه میکردم که بغضم باز شد . حالا روی کاناپهء سالن کشتی دراز کشیده ام . چشمانم هنوز تر است . گرمای داخل سالن مرا در برزخ خواب و بیداری نگه داشته . خوابی دیدم که تمام شد اما اثرش در دلم ، حنجره ام و چشمانم باقی مانده .
غریب دنیاییست عالم خواب . آنچه در خواب هستی ، جوهر توست . آنچه واقعا" هستی و وای بر من که چه بودم !
شکسته . تنها ... تنها ... تنها و هنوز پیکر بی جان احساسم روی دستانم بود . احساسی که تشنه مرد . چقدر عزیز بود برایم این تنها دارایی من . حال مادری را داشتم که حاضر نیست دل ببرد از کودک مردهء خویش و باور نکند که او دیگر نیست .
نغمه ای بر لب داشتم که خواننده و شنونده اش خودم بودم . و مثل همیشه ، روحم تنها بود و حس تنهایی و غربت در قربت ، مرا نقطه ای کرده بود که هیچکس نمی بیند .
بخوان ! خدای را بخوان !
گره گشای را بخوان !
مگر نوای مرغ حق ثمری بخشد
به ما صفای عالم دگری بخشد
برآور ای نشان حق ز دل آوایی
مگر که بر دعای ما اثری بخشد
****
روی عرشه ایستادم . تازیانهء بی رحم گرمای ظهر به صورتم میخورد و صورتم را لایه ای از آب که اولین پذیرایی خلیج از زائران آب است ، گرفته. به دریا خیره شده بودم . یاد حرف ناخدا عباس افتادم که میگفت :
درد دلت رو به دریا بگو . اونم مثل من و تو آواره است . قدیمیا میگفتن اگه خواسته ت رو به دریا بگی ، برات فراهمش میکنه . به شرط اینکه دریا تو رو از خودش بدونه . به شرط اینکه با دریا یکی بشی .
هنوز به دریا خیره شدم . دوباره چشمام پر شدن . 6 سال پیش دریا منو قبول کرد . زبونش رو بهم یاد داد .
اما حیف . حیف که دیگه چیزی نیست که من بخوام . دیگه آرزویی ندارم .

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت : آمدم . نعره مزن . جامه مدر . هیچ مگو
گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است ؟ گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست ؟ بگو ! زیر و زبر خواهم شد گفت : می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
گفتم ای عشق ! من از چیز دگر می ترسم گفت : آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
11/6/1387 خلیج فارس
بینوایان
سلام
کتاب بینوایان اثر ویکتور هوگو ، بنا به گفته قریب به اتفاق منتقدین ، یکی از هفت شاهکار ادبی جهان محسوب میشود . محض اطلاع شما ، شش شاهکار دیگر عبارتند از :
۱- شاهنامه اثر فردوسی
۲- مثنوی معنوی اثر مولوی
3- کمدی الهی اثر دانته
4- هملت اثر شکسپیر
۵- ایلیاد واودیسه اثر همر
۶- مهابهاراتا اثر ویاسا
اما شاید چند بار خوا ندن و یا حتی پیش زمینه های دیگری لازم باشد تا یک خواننده بتواند متوجه شود که بینوایان یک اثر عرفانیست و در پشت حجاب شخصیتهای گوناگون این داستان ، نویسنده با هنرمندی تمام مراحل عروج یک انسان را به سمت خدا تشریح کرده . مورد این کتاب تفسیر که نه اما حاشیه ای نوشتم که چند سال پیش در یکی از نشریه های دانشکده به چاپ رسید . اینجا خلاصه ای از این حاشیه را مینویسم :
ژان والژان در واقع نماینده انسانیست که در نیمه راه عمر ( سنی که معمولا افراد صاحب فکر دچار تحولاتی میشوند ) ، تصمیم میگیرد که خودرا از بند نفس رها کند و در این بین ، بازرس ژاور که نمودی ازشیطان نفس ژان والژان است ، سایه به سایه به دنبال اوست تا اورا به موقعیت سابقش باز گرداند . اسقف مریه ( کشیشی که ژان والژان شب اول آزادیش در کلیسای او خوابید ) تاثیرش را در یک لحظه و برای تمام عمر روی او میگذارد . او عامل ایجاد همان تحولیست که ابراهیم ادهم را وادار به ترک تخت و تاج کرد و حر بن یزید ریاحی را به پیوستن به حسین بن علی سوق داد . بله . اسقف مریه کنایه از خرد معنوی و وجدان ژان والژان است .میبینید که از این صحنه داستان چند ظرف و شمعدانی نقره به ژان والژان میرسد که تا آخر داستان همراه اوست . این یعنی حضور هوشیارانه وجدان در تمام مراحل بعدی زندگی او .اما کوزت . کوزت استعاره ایست از تمامی دلبستگیهای دنیوی ژان والژان و به همین علت همواره در کنار اوست و ژان والژان ابدا حاضر به از دست دادن اونیست .
نجات پیرمرد بارکش ( فوشیه لوان ) از زیر گاری ، اولین مرحله امتحان ژان والژان است که بین نجات زندگی یک انسان و شناختن شدن توسط ژاور ، دومی را برمیگزیند و سرافراز از این آزمون الهی بیرون میاید .حال لازم است که این انسان تائب که به سمت خدا حرکت میکند ، در بوته آزمایشهای سخت تر الهی قرار گیرد تا عیارش برای ادامه راه سنجیده شود . آنجا که ژاوربا دستگیری اشتباهی مردی به جای ژان والژان ، ضمن عذر خواهی از او میگوید : من تمام مدت به شما مشکوک بودم . اما امروز ما ژان والژان واقعی را دستگیر کردیم و فردا محاکمه خواهد شد . همان شب تا دیر وقت صدای قدم زدن ژان والژان از پشت در به گوش میرسد که تحت بزرگترین چالش و درگیری روحیست . نجات جان خودوکوزت و مادرش فانتین و خیانت به یک بیگناه یا نجات مرد بیگناه ومحرومیت فانتین جوان از دیدن دخترش کوزت در آخرین لحظات زندگیش. این بار نیز والژان آزمایش را با بهترین نتیجه به پایان میرساند . ودر زیبا ترین صحنه این بخش از داستان ویکتور هوگوضمن اشاره ای به فلسفه نسبی گرایی ، دروغ گفتن خواهر روحانی را کاملا توجیه میکند . در این لحظه راستگویی که جزء تعالیم اصلی آیین مسیحیت است ، بزرگترین گناه محسوب میشود.
همچنین در صحنه معروف تعقیب ژاور ، والژان و کوزت به کوچه بن بستی میرسند . والژان که کوزت را بر دوشش سوار کرده است ، در حالیکه صدای گامهای ژاور و مامورانش نزدیک و نزدیکتر میشوند به سرعت به سمت دیوار انتهای کوچه میدود وسعی میکند برای پرش از دیوار، شاخه درخت انتهای کوچه را چنگ بزند . به نوشته ویکتور هوگو : ژان والژان احساس کرد که نیرویی او را به سمت بالا میکشاند ..... چند لحظه بعد والژان و کوزت که از دیوار پریده اند ، داخل دیر خواهران روحانی هستند . منظور از این صحنه چیست ؟ ویکتور هوگو با خلق این صحنه ، میخواهد حقیقتی را بگوید که همه شنیده ایم اما شاید باورش نداشته باشیم : در زندگی ، هنگامی که بدیها هجوم میاورند و تمامی راه ها به روی انسان بسته میشود ، آخرین پناهگاه خداست .
مگر نه اینکه : امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ؟....
انقلابی که در فرانسه آغاز میشود ، همزمان است با انقلاب بزرگی در درون ژان والژان . او که به خاطر فرار از دست ماریوس پونت مرسی ( خواستگار و عاشق کوزت ) محل سکونتش را عوض میکند ، این بار نعش نیمه جان او را بر دوش میکشد و از داخل کانال فاضلاب نجاتش میدهد . تا این لحظه ژاور سایه به سایه در تعقیب ژان والژان است اما هنگامی که ژان والژان با رساندن ماریوس به کوزت ، در واقع دلبستگیهای مادی خود را نیز رها میکند ، نفس او که همانا ژاور است قدرت خود را به طور کامل از دست میدهد و میمیرد . و ژان والژان نیز همچون عطار . ابراهیم ادهم . منصور حلاج و ...فاتح قله سیمرغ میشود .
از بند های بشر بودن خلاص میشود و به مرحله ای میرسد که : یا ایتها النفس المطمئنه . ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فاد خلی فی عبادی واد خلی جنتی .......
نکته زیبای دیگری که در این کتاب نهفته است ، آنست که این کتاب نیز مانند کمدی الهی از چند دیدگاه قابل بررسی است . خواننده ، با مطالعه این کتاب به اوضاع پریشان جامعه و سیستم قضایی و نقض عدالتهای اجتماعی فرانسه قرن نوزدهم واقف میشود .
امیدوارم مورد توجهتون قرار گرفته باشه . 
خدا نگهدار.
کارون
سلام
این شعر از مرحوم فریدون توللی رو واقعا دوست دارم .اگر تابحال غروب کارون یا اروند رود رو دیده باشید٬ زیباییش براتون بیشتر خواهد بود .
کارون
بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت
شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت
جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
«دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم»
«تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم»
درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد
صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پی دستي نوازش بخش مي گشت
«تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي»
«تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي»
خموشي بود و زن در پرتوی ماه
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت
ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند
نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
« چه خوش بي مهربوني هر دو سربي »
جوان ناليد زير لب به افسوس
« كه يك سر مهربوني، درد سر بي »
من فردا دارم میرم . وقتی برگشتم با مطالب خودم در خدمت خواهم بود .
فعلا خدا نگهدار .
براعت استهلال
سلام
با چنین شتاب بی درنگ عمر
لحظات را گذراندیم و میگذرانیم
لحظاتی که مارا همراهی میکنند و ما آنان را
با دلخوشی یا غممان می آفرینیم
آفرینشهایی که همیشه گذرانند
اما یادش پایدار
حال
در آستانه راهی دگر هستیم
راهی که برای خیلی ها ، روزی نو خواهد بود
و راهی سرشار از امید
و یاد من
آرام و آهسته ازمن میگریزد
تا در این آدینه شبی که به پایانش میبریم
بوی دورها را برایم بیاورد
نمیدانم امشب بر من چه خواهد گذشت ؟
آنقدر میدانم که به یاد آن ایام دور
اینچنین بی آرامم
شاید هر آوای دیروز
مرا بخنداند و سرشار از امیدم کند
ولی ...
ولی اگر بگریاندم ، میپذیرم
شاید پذیرفتن ، تحمل درد ها را آسان کند .
* * *
دقیقا ۹ روز دیگر مطمئن خواهم شد که بیش از نیمی از عمرم سپری شده و زندگی به قول حسین پناهی ، با هرکیفیتی که داشته باشد ، زیبا و دلنشین است .
فیلم Life Is Beautiful اثر روبرتو بنینی رو ببینید . آیتی بهتر از این میخواهید ؟

